آن دو مرد...

سکانس اول :
دو مرد کنار ساحل / که موجهای سهمگینی به سنگها می کوبد ایستاده اند...آن دو...
گاهی در ماتی...گاهی در پر شوری... و گاهی در خیال گام می نهند....
خورشید چون گوی بی رنگی که رنگمایه های خاکستری رنگ دارد کم کم
خود را به پشت افق در یا می کشد...
دل شوره و انتظار.... دریا چه چیزی را برای این دو مرد خواهد آورد....و یا چه چیز را از آنها دریغ می کند؟
سکانس دوم :
شب شده است... موج ها به سان اتحاد خطوطی سفید رنگ در پهنای میدان دید دو مرد
به هم می پیوندند....
سوسوی چراغ های شهر در خواب فرو رفته در پشت سر... و سیاهی تخت و یک نواخت دریا ی پیش رو ...
آن هارا به هم / در کنار آتشی کوچک / نزدیک کرده است....
چشم هایی که از نهایت خیرگی / اشک را در خود جمع کرده است...
آن دو دل به چیزی داده اند که پیر مرد کشیک برجک فانوس دریایی از آن بی خبر است.
سکانس سوم :
آن دو مرد در آن حوالی / ساحل / قدم می زنند... سکوت تنها چیزی است که شنیده می شود....
پیر مرد از کنار آنها با دوچرخه سه تفنگ نشان زنگ زده اش رد می شود...
سکوت شکسته شده توسط صدای جیر و جور دو چرخه
به صدای درون مبهم و در هم برهم شده دو مرد تبدیل می شود....
راستی دریا... آرام است... و گویی به احترام مردان تنها سکوت کرده است.
سکانس چهارم :
شاید چند روزی گذشته است.... پیر مرد مسیر رفته خود را با دوچرخه بر می گردد...
آن دو مرد آنجا نیستند...
انعکاسی او را به دریا متوجه می سازد... نزدیک تر می رود...
چشمان سبز رنگ عروسکی روی ماسه ها دیده می شود...
گاهی موج ها خود را به عروسک می رسانند و تکانی به آن میدهند...
در نزدیکی های عروسک...تکه های لباس زنانه ای دیده می شود...
پیر مرد به افق سیاه دریا می نگرد و آهسته به
یاد می آورد آن شبی را که خبر سقوط هواپیما را از رادیو شنیده بود....
سوت ممتد کشتی بزرگی از دور دست / شنیده می شود.... همه جا را مه گرفته است .
پی نوشت : حال همه ما خوب است... ملالی نیست جز...


