تبليغاتX
قهوه و سیگار
قهوه و سیگار
!اینجا کافه سینماست

 


 

 

 

۱۳۵۸


 

 

۱۳۸۸


 

تاریخ را فاتحان می نویسند؟؟!

محسن میر دامادی و محسن امین زاده که از هسته های اصلی تسخیر لانه جاسوسی

در آبان ۱۳۵۸ و با شعار مبارزه با استکبار جهانی به شمار می روند اکنون به جرم رابطه با

آمریکا و براندازی نظام و انقلاب مخملی محاکمه می شوند.


 

ـ فیلم کوتاه میلی متر به بخش مسابقه فیلم های کوتاه جشنواره فیلم   کوثر  راه یافته و از ۲۶ - ۲۹

آبان در سینما فلسطین تهران به نمایش در می آید.

 

ـ فیلم کوتاه کامیکازه به بخش مسابقه جشنواره بین المللی فیلم های ورزشی پالرمو ایتالیا راه یافته

است و از ۷ - ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹ به نمایش در خواهد آمد.

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط سيد وحيد حسيني نامي

با پیروزی مقابل اروگوئه

مارادونا بار دیگر به جام جهانی رفت!

 

.

.

.

۲۳/۷/۸۸

 


Martin Palermo of Argentina scores the second goal against PeruArgentina's forward Martin Palermo celebrates after his goal against PeruArgentina's forward Martin Palermo celebrates after scoring


ـ ۱۷/۷/۸۸

وقتی شیفته یک بازیکن بزرگ مثل مارادونا باشی با همه خستگی های روزانه بی خوابی شبانه رو به جون می خری تا ببینی اسطوره فوتبال جهان در قاموس مربیگری تیم ملی کشورش چگونه نمایش با شکوهی را در صحنه مستطیل سبز اجرا خواهد کرد...

اساسآ مارادونا زندگی پر فراز و نشیبی دارد و مرد روزهای سخت است... از دوران بازیگری و جنجال های فراوانش  گرفته تا روزهای بحرانی تیم ملی آرژانتین در اکنون ...و مارادونا به خاطر عبور از این بحران هاست که در ذهن ها باقی می ماند و تبدیل به اسطوره حماسی و حتی انقلابی می شود و این را به خوبی می توان در مستندی که امیر کاستاریکا در باره اش ساخته است به تماشا نشست...

مارادونا دیشب بار دیگر هیجان و عصیان را در روح فوتبال دمید وناخدای سربلندی در آن باران و طوفان برای تیم اش بودو با آن شیرجه اش در زمین گل آلود ورزشگاه بوینس آیرس خاطره دوران بازیکنی اش را در دل ها زنده کرد و هنوز مشتاقان آرژانتین و خودش را در جهان امیدوار نگه داشت تا جام جهانی آینده دیدن او روی نیمکت تیم ملی کشورش با آن خال کوبی تصویر چه گوارا روی بازویش دور از ذهن ها نباشد.

 


Argentina's head coach Diego Maradona listens to his country´s national anthem before the start of tArgentina's football team coach Diego Maradona gives instructions to his playersDiego Armando Maradona speaks to FIFA.com about the rivalry between Argentina and Brazil




 

+ پاورقی :

هفت فیلم کوتاه کوتاه ۱۳۵ ثانیه ای برای حضور در چهارمین جشنواره فیلم کوثر آماده نمایش شد.

این هفت فیلم کوتاه کوتاه را فیلمسازانی از تبریز - تهران و یزد(مرتضی ابراهیمی - حسین جعفری -

علیرضا سلمانپور - راحله جهان پیمای سید نوید حسینی و احمد صراف یزدی)  کارگردانی کرده اند و

موضوع این آثار با محوریت زن می باشد و به سفارش دبیرخانه جشنواره کوثر ساخته شده است.

حسین خورشیدی مجری طرح و سید وحید حسینی نامی تهیه کننده این هفت فیلم کوتاه کوتاه می باشد.

چهارمین جشنواره فیلم کوثر از 26 تا 28 آبانماه سال جاری در تهران برگزار می شود.



ارسال در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

یادداشتی بر فیلم " بی پولی "

ساخته : حمید نعمت الله


حمید نعمت الله با دومین فیلم خود " بی پولی " بعد از " بوتیک " که از فیلم های تحسین شده دوران خود بود بار دیگر  نام خود را به عنوان یک فیلمساز اجتماعی قابل اعتنا در ذهن ها ماندگار می کند.

نسل نو سینمای ایران گرچه اهمیت و اعتباری کمتر از نسل نویی است که در دهه چهل قامت استوار کرده بود ولی بی ادعایی و پشتکارش ارزش این سینما را دو چندان کرده است و به گمانم این روز ها  دیدن فیلمی از فرهادی / شهبازی / مکری /حقیقی و نعمت الله بیش از تماشای فیلم های کیمیایی مجیدی و حاتمی کیا شور انگیز است و امثال بیضایی و تقوایی و مهرجویی هم گرچه در ساختن فیلم هایشان در فضای سیاسی سینمای ایران موفق نمی شوند و لی همواره آثار این فیلمسازان را مورد تحسین قرار داده اند.

 " بی پولی " در این میان هم هوای سینمای هنری و اجتماعی ثقیل را دارد و هم هوای اکران و مخاطب و گیشه را و این در این بلبشوی  حاکم بر سینمای ایران متد قابل اعتنا تری است که پیش از این فیلم های کنعان و درباره الی آن را آزموده اند و سربلند از آن بیرون آمده اند.

شاید یکی دیگر از قابلیت های بی پولی این است که تلخ ترین حرف ها را با کمیک ترین موقعیت ها بیان می کند و این خود نیز بر جذابیت و در ادامه تاثیر گذاری فیلم می افزاید و با بهره گیری هوشمندانه و دگر گونه از بهرام رادان و لیلا حاتمی لحظه های شیرین / مفرح / تلخ و غریب را توامان در سالن تاریک سینماایجاد می نماید.

" بی پولی " دغدغه طبقه اجتماعی ... دروغ در خانواده های ایرانی ... امنیت شغلی و فقر یکباره و معظلات مبتلا به نسل جوان را یدک می کشد و نگاهی وسیع و ریز به طیف های مختلف این نسل دارد و این گستردگی گاهی فراتر از داستان عمل می کند به گونه ای که فرجام آدم های مختلف قصه به اندازه مشکلات ایرج و شکوه قابل اهمیت است و بیننده با جور کردن پازل ها به نتیجه خنده آور توام با یاس شدید فلسفی دست می یابد!

لیلا حاتمی  استادانه روند تغییر و استحاله یک زن را به نمایش گذاشته است که به یقین متفاوت ترین نقش وی در سینمای ایران محسوب می شود و توانمندی هایش را بیش از پیش به رخ می کشد... ناگفته نماند که از حضور حبیب رضایی / امیر جعفری  / بابک حمیدیان  و  سیامک انصاری با آن دیالوگ ماندگار " من معنی این رفاقت های انتزاعی رو نمی فهمم " نمی توان غافل ماند. 


 + آهای ای مرد... ای در دوردست... ای سبز... تولدت مبارک...

 

ارسال در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط سيد وحيد حسيني نامي

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

                                                   دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

محبوب من نه آنکه مرا شعر تازه نیست

                                                من از تو می نویسم و این کیمیا کم است


الهم عجل لولیک الفرج...

سلام امام زمان!

امیدوارم حالتان خوب باشد که حال ما اصلا خوب نیست... روزگار غریبی است نازنین...در غیابت بر سر نیابتت چه خونها که ریخته نمی شود و چه ضلم ها که بر جانها و دلها نمی رود...

راستی در ذهن سینمایی من شما بر همه چیز ناظر هستید... صدا ها را میشنوید با همه آمبیانس اش... و بر حق هم امام زمان هستید و قطعآ امام زمان بر زمان خود واقف و باصر است و یقینآ حال مردم را می بینید... هر چند ما ( من ) کم گذاشته ایم و امام زمان خویش را نشناخته ایم...

راستی خون ها و فریاد داد خواهی و صحنه های سخیف و دلخراشی که به نام اسلام و با پرچم حمایت از وجود نازنینت بر افراشته شده است دلتان را به درد نمی آورد؟

مگر جز این است که آدمی هرگاه بی چاره و بی نوا و دردمند می شود با تداعی انچه که در کربلا گذشت خود را تسکین می دهند و با ذکر مصائب بزرگ عاشورا صبر پیشه می کنند ؟... اماما قطعآ می بینی که که چه ضلم هایی روا می شود و و صدای هل من ناصر را گویی گوش های ناشنوای یزیدیان نمی شنود...

من نه آدم خوبی هستم و نه مسلمان با تقوا و پرهیزگار و پاکدامنی... اما کسی جز شما را برای درد دل نیافتم و باز با تخیلی که هنر در وجودم نهاده است حتم دارم که نامه ام را می خوانی بی آنکه آن رابه  چاهی در فلان سرزمین بسپارم...!

امام زمان زودتر بیا... نه آنکه در رکابت باشم که من سرا پا تقصیر را چه به این کارها... بیا انتقام بگیر ... اصلآ از خود ما شروع کن... مارا مجازات کن... از دم تیغت بگذران که توبه گرگ مرگ است...مرگ از این زندگی سراسر ذلت شیرین تر است...

راستی تولدت مبارک...

 


 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط سيد وحيد حسيني نامي


ببار ای بارون ببار ... با دل و گریه کن خون به بار

در شبهای تیره چون زلف یار ...   بحر لیلی چو مجنون ببار

                                                                    ای بارون...

 

دلا خون شو خون ببار ...   بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبهای سرخ یار  ... به یاد عاشقهای این دیار  ...  به یاد عاشقهای بی مزار

                                                                   ای بارون ...

 

ببار ای ابر بهار... با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار... ماه رو ندادند به شبهای تار

                                                                 ای بارون...


+ پیشنهاد خاتمی به مجلس

 

ارسال در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط سيد وحيد حسيني نامي


درباره الی فیلم سینما نیست... فیلم زندگی است!... به زعم نگارنده آخرین ساخته تحسین شده فرهادی بیش از آنکه به سینما وفادار باشد به زندگی نزدیک تر است و شاید همین باعث تاثیر گذاری بر مخاطب می شود... با اینکه فیلم از حواشی زیادی از قبیل سفارش رئیس جمهور برای حضور در جشنواره فجر(آن هم درست چند ماه مانده به انتخابات !) / عدم دریافت جایزه به جز اصغر فرهادی آن هم برای کارگردانی و بس / و این اواخر همزمانی اکران فیلم با رویداد های اجتماعی و سیاسی ایران و اقبال در بین منتقدان و همین طور کسب جایزه خرس نقره ای برلین / برخوردار بوده است با در نظر گرفتن همه این ها به نظرم  " درباره الی " یک گام از فیلمهای قبلی فرهادی  عقب تر است!

فیلم با آنکه باساختاری مستند به طرز بدیعی به آدمهایش نزدیک شده است اما سعی در روایت داستان معمایی و گاهآ دلهره آور دارد که این دو در همنشینی باهم دچار تضاد شده است .

اساسآ با این که جزییات و ریزه کاری های فراوان در فیلمنامه دیده می شود چرا باید شخصیت الی در این اندازه شناخته نشده و مرموز باشد تا حدی که دوستش و حتی نامزدش اطلاعات دقیقی از وی نداشته باشد وچرا کارگردان فیلم  ما را در دوراهی معنویت  ( به خاطر ناپدید شدن خاص در دریا و آن نماد بادبادک ) و شرارت  ( به نوعی خیانت به نامزد سابق و رفتارهای مشکوک ) شخصیت " الی " حیران رها کند!؟

بی شک  بداعت سکانس های پانتومیم ودلهره و نفس گیر بودن صحنه  غرق شدن آرش و گیر کردن ماشین در شن ساحل  در آن پلان پایانی فیلم و آن دیالوگ بی نظیر احمدکه می گوید : پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه  ( که بد جور با حال و روز این روز ها جور در می آید !) از لحظه های ماندگار سینمای ایران به شمار می آید. 

فرهادی در این فیلم نیم نگاهی به جایگاه دروغ در بین خانواده های ایرانی و حضور رویکرد دموکراتیک در بین جامعه ایرانی آن هم با تاکید بر رای گیری در چند صحنه از فیلمش دارد و بی گمان نمی دانسته که در روزهای نمایش فیلمش بر پرده های سینما مردم ایران درگیر بزرگترین چالش مدنی و به فکر  رای خود و دروغ/ .../ خواهند بود و گمشده ای بزرگتر از "الی" را در کنارشان خواهند آزمود!


ارسال در تاريخ سه شنبه نهم تیر 1388 توسط سيد وحيد حسيني نامي

چشمهایش را بست و به این فکر کرد که مهمترین چالش

زندگی آدمی گذر زمان است...

اگر انسان می توانست بر زمان غلبه کرده و آن را مهار کند

 شاید تقدیر زندگی راه دیگری را می پیمود...

در یک آن همه یک سال از ذهن اش مرور شد و به یک قاب

 خالی از دیواره یک گورستان که راه به بیرون داشت ختم شد.

زمان ذهن چگونه چیزی می تواند باشد...؟ به گمانم با زمان

 تعریف شده شبانه روز تفاوت اساسی دارد...

تمام این سوالات پیچیده را از خود میکرد که قدم در سال نو گذاشت...

بی هیچ اراده و تصمیم و اراده قابل اعتنایی...با دست های خالی...

    *   *    *

شاید سینما به قول تارکوفسکی از معدود پدیده هایی

است که دست کم می تواند بخشی از زمان

را به انحصار خود درآورد...


ـ فیلم آخر دیوید فینچر " بنجامین باتم "چالشی دیدنی است در تعریف و ضد تعریف زمان!

 

ارسال در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

همذات پنداری های زنانه 

مرد داشت آسمون و ریسمون رو به هم می بافت تا خودش را مبادی آداب نشان دهد...

ـ ببینید اخلاقیات توی زندگی خیلی مهمه ... نظر شما چیه؟...

زن حواسش به دختر کوچولو های وسط خیابون بود که شب عیدی داشتن گل می فروختن...

ـ احساسات و منطق باید در کنار هم یک شکوه مثال زدنی رو به وجود بیارن... شما اولین بانویی

هستین که من خودم رو تسلیم شکوه ش خواهم کرد...

زن در حالی که طعم تلخ قهوه رو زیر زبونش مزمز می کرد به جای حلقه نامزدی مرد روی انگشتش

که سرخ شده بود نگاه می کرد ... او در این فکر بود که

لابد حلقه در ته جیب کت مرد جا خوش کرده است...

ـ شما همیشه این قدر کم حرف هستین... بهتره بریم ... نه؟!

 

ارسال در تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي
 

 

 

 

دو سالی می شود که آمده ایم... این جا را می گویم... نمی دانم برای وبلاگ نوشتن هم جشن تولد

می گیرند یا نه... !؟

هرچه بود / این دو سال دوستان زیادی آمده اند و رفته اند... و ما نیز هم!

شما بگویید باید  خوشحال بود !!!؟ یا نه !!!؟


فیلم کوتاه راه رفتن روی ریلها به بخش مسابقه سومین جشنواره فیلم   نماز و نیایش  راه یافت.

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

بیشتر از نصف عمر پیر مرد تو تاریکخانه با اون نور ضعیف قرمز سپری شده بود...

دقیقآ پیر مرد هم داشت به این فکر می کرد که از قفسه های شلوغ و کهنه

 یه کاغذ افتاد تو ظرف داروی ظهور...

صداهای غریبی شنیده شد...

 پیر مرد تعجب کرد...

رو ی کاغذ عکس جوونی های پیرمرد داشت ظاهر می شد... پیر مرد کم کم

به یاد افسانه ای افتاد که آدمها قبل از مردن جوون میشن...!


 فیلمهای راه یافته به رحمت!

+ فیلم کوتاه "میلیمتر " به بخش مسابقه سومین جشنواره بین المللی فیلم رحمت راه یافت.

View Full Size Image

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

بهار ...

 

 

شب زودتر از هميشه فرا رسيده بود و اين دل زن جوان باردار تنهاي آن خانه درندشت را تنگ

 تر مي كرد...هنوز جاي سيلي پدر زن روي صورتش داغ بود و اولين گستاخي زن پاسخ

 سرخي بود كه بر گونه اش خودنمايي مي كرد... شمعي را روشن كرد و به انتظار نشست...

 ايمان به قولي كه ابراهيم داده بود قوي تر از انبوه ترس و بي اعتمادي و سياهي شب بود...

هر صدای انفجار ته دلش را خالی می کرد و او همراه با لرزه شعله شمع کوچکش می لرزید.

 دستش را به شكم خود مي كشيد و تكان هاي عجيبي ر در درون خود احساس مي كرد ...

 عرق بر پيشاني اش جاري مي شد و كم كم داشت اميد جاي خود را به نا اميدي ميداد كه

 صداي لاستيك هاي ماشيني از انتهاي كوچه تاريك و خلوت به گوشش رسيد...  سليمه به

 خود حركت داد ... قدم هاي ابراهيم در كوچه اي كه خانه هاي آن حتي يك سكنه هم نداشت

 سست تر مي شد كه ناله ي ضعيف سليمه كه اكنون بغض اش شكسته بود ابراهيم را به

 خود آورد... فرمانده گردان علي اصغر  كه خود را پنهاني و شبانه به شهر جنگ زده رسانده

 بود  بساط زايمان سليمه را در آن خانه تاريك و درندشت فراهم مي كرد....ابراهيم وقتي دختر

 كوچولو را در آغوشش به پارچه اي مي پيچاند به سليمه گفت : مرده و قولش ...

صدای بی سیم فرمانده در فضای ساکت خانه پیچید...

سليمه هم گفت : اسمش رو مي ذاريم بهار ....


پ . ن : این نوشته با عنوان " جای لاستیک روی آسفالت کوچه " به فیلمنامه تبدیل شده است.

   ـ   بابا باغی... پاییز!

 

ارسال در تاريخ شنبه دوم آذر 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

قهوه وسیگار *

ایستگاه من داشت متروکه می شد... کمتر قطاری از آن عبور می کرد...

حتی خودم هم حوصله راه رفتن روی ریلها را نداشتم...

شاید از سادگی بود که سال های سال به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده بودم!...

 گمانم تاسیس کافه ای در فاصله میلی متری از همان ایستگاه سایه زندگی

 را بر روی فکرهای غبار گرفته بگستراند...

اینجا کافه سینماست...

 کافه همه آنهایی که هوس طعم تلخ قهوه کرده اند و می خواهند

 پشت میز های ساده با صندلی های لهستانی سیگاری بگیرانند

 و خیره به سرمای بیرون کافه از پشت شیشه مه گرفته به زندگی...

 سینما و عشق بیاندیشند....


* نام فیلمی از جیم جارموش

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

...

آی ی ی ... پاییز...!

 

                          چه قدر دلم برایت تنگ است...

 

                                                    قدری زودتر بر دلهایمان گذر کن...


+ خزان پیشرفت عجیبی نموده است / رسیده است حتی به گلهای قالی                           ( راهب )                

+ در برگ ریز باغ غم انگیز عشق تو / من مرغ بی ترانه پاییز حسرتم                           ( منزوی )

                                                                                                       


این هم از ونیزی ها ! ...                                                                       دارن آرنوفسکی پس از دریافت شیر طلایی

 

 

 

 


ارسال در تاريخ یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

۱) خیلی حس خوبی دارم  که تولدم مقارن شده با مبعث رسول الله ...امیدوارم

که به برکت این روز بزرگ مهربانی را  در دلهای خود احساس کنیم.

 

۲ ) امروز تقریبآ آخرین روز فیلمبرداری فیلم " میلی متر " هست و بعد از

چند شب و روز سخت کاری که در کنار بهترین ها بودم دلتنگ سختی ها و

شیرینی ها خواهم بود به گمانم .

 

۳ ) از اینکه در این چند روز من نبودم و مهرهای شمایان دلگرمی بخش بود

ممنونم.

 

ارسال در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

من مارادونا هستم... باور کنید!!!

 

 

مارادونا در جشنواره

در بیست و دومین جشنواره بین المللی فیلم کودک و نوجوان همدان

موفق به دیدن فیلم " مارادونا / دست خدا " شدم..

این فیلم شور انگیز در باره افسانه اسطوره ای  

فوتبال " دیگو آرماندو مارادونا " می باشد

 که چهره این فوتبالیست بزرگ آرژانتینی

 را بیش از پیش ماندگار تر ساخته است.

 

"دست خدا" به کارگردانی مارکو ریسی فیلمساز ایتالیایی مقاطع مختلف

زندگی بازیکن مشهور از جمله اعتیاد او را دربر می‌گیرد و عنوان فیلم

 اشاره به عبارتی دارد که مارادونا در توضیح گل جنجالی خود به تیم ملی فوتبال

 انگلستان در مرحله یک چهارم نهایی جام جهانی فوتبال سال 1986 مکزیک به کار برد.


پی نوشت : دیالوگ طلایی ا ین فیلم زما نی است که زن دیگو برای عیاد تش به

 بیمارستان روا نی رفته است... هما نجایی که مارادونا می گوید:

 

 

" اینجا یکی میگه من ناپلئون هستم...همه باور می کنن

یکی میگه من پاپ هستم ... همه باور می کنن...

ولی من به هرکی میگم مارادونا هستم هیچکس باور نمیکنه!... "



 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي
 

ا ی ث ا ر *

 

باد ما را در می نوردید!...

                           و کلمات مان را با خود می برد...

                                                                     تنها شاهدمان نیمکت بود...

                                                                                                      و در آغاز کلمه بود!


* نام این نوشته برگرفته از فیلمی به این نام / ساخته استاد فقید سینما / آندره تارکوفسکی می باشد.

                                                                                                                                         

                                                                                                   

ارسال در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

کدبانو ها سرزمین ندارند...!


به همین سادگی جدای از پروسه ای که میرکریمی در روند فیلمسازیش پیش گرفته

و به یک متد حرفه ای نو در فیلم ساختن در ایران دست یافته است/

فیلم بی ادعایی است!

این فیلم بدون شعار زدگی و داد و فریادهای مرسوم فمنیستی در سینمای بدنه

فیلمی است با همتی ارزنده و ادای دینی است به شخصیت زن در سینمای

ایران که پیش تر از این فقط در اندک فیلمی رخ نمایانده است.

فیلم با صداقت و سادگی که در بیان بر میگزیند به سراغ مفاهیم عمیق و حتی پیچیده

 یک زندگی طبقه متوسط رفته است که سربلند از این آزمون بیرون می آید!

به همین سادگی سراسر جزئیاتی است که هر بیننده ای بسته به توجهی که

به اجزای روایت می کند آنها را کشف کرده و پازل پراکنده ( به لحاظ مفاهیم نه

روایت ) را در دیالکتیک با فیلمساز کامل می کند!

طاهره بحرانی درونی را در میانسالی تجربه می کند و در این بین خود را

تنها می یابد....درحالی که خود را به عنوان مادر و همسر وقف خانواده کرده است

اکنون در میان رفتن ( که طلاق نیست ) و ماندن مردد است....

فیلم در جایی میزانسن درخشانی دارد که طاهره در وسط خانه اجازه ورود

به اتاق پسر و دخترش را پیدا نمی کند....

طاهره کدبانوی ( مهاجر ) ایست که به خاطر شخصیت پردازی کم نظیری

همذات پنداری مخاطب را بر می انگیزد.

که این مهاجر بودن ( او یک زن آذری ایست ) بر این تنهایی و گاهی غربت صحه

میگذارد...چنانکه دیالوگ درخشان فیلم بر زبان او جاری می شود:

آدم وقتی جایی رو برای رفتن نداشته باشه ...کفشهاش نو می مونه!

او یک زن خانه دار کلیشه ای که سینمای ایران گرفتار آن است/ نیست !

او شعر می گوید....دست پخت محشری دارد...به فکر اردوی دخترش و

حتی بازی با پسرش است....

حتی عکس العمل او نسبت به بی تفاوتی همسرش منحصر به فرد است

و او یک زن است!....زنی که باید باشد....

او نه دنبال قهرمان بودن است....و نه یک شکست خورده...

طاهره...تنهاست ...فقط!


پی نوشت: ملودی  ( ساری گلین ) آغاز کننده و پایان بخش به همین سادگی است.

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي
 

ماهي سياه كوچولو *

 

براي سفره هفت سين سه تا ماهي خريده بوديم...

دوتا قرمز و يكي سياه...

لحظه تحويل سال وقتي به تنگ ماهي نگاه كردم....

 تنها ماهي سياه كوچولو بود  كه از پشت اعوجاج تنگ ماهي / به بهار مي نگريست!


* عنوان اين نوشته برگرفته از داستاني به همين نام از صمد بهرنگي است.

پي نوشت : اين داستان واقعي است!

                                                                                                 

ارسال در تاريخ چهارشنبه هفتم فروردین 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

و... 

 

 

بهار كه مي آيد....دل تنگ مي شوم....

اصلآ اين لحظه تحويل سال بدترين زمان است... دلشوره امانم را مي برد....

ياد يه فيلم مي افتم كه سرباز آمريكايي داشت از ويتنام برمي گشت....ولي خوشحال نبود....

اون برگشت به دوستش گفت : هميشه قبل از اينكه همه چي خوب بشه .... همه چي بد تر مي شه....

حكايت زندگي ماها....خودم را مي گويم.....شبيه به حال و روز آن سرباز است....

اين دم عيدي كه كمي قاطي سياست شدم.....نه اينكه خودم....بلكه به خاطر يك سري آدم با

اعتماد به نفس بالا( کاندیدا ها)  كه براشون فیلم می ساختیم تا بهتر

و مدرن تر بتو نن دروغ بگن... درباره اونها حرف زیاد دارم تا ثابت کنم آدمهای بی شعوری هستند...

حالم از دموكراسي و مدنيت و مردم سالاری احمقانه به هم مي خوره.....

يك سال گذشت ....

بعد از شش سال اولين سالي بود كه فيلمي براي دلم نساختم....

اميدوارم اين سال حول حالنا باشد..اساسي....

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد كرد!؟

شمال که بودم... یک هفته ای دلم بارانی شده بود و کلی ایده برای زندگی و فیلمنامه  داشتم....

اما همه اش را از یاد برده ام ...همین طور نشسته ام تا از سیمای ضرغامی بشنوم ...

آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت!

 


پي نوشت : دعا يمان كنيد.....همين.

پی نوشت ۲ : وقتی چند روزی با صدای دریا از خواب بلند می شی و دریا میشه بهترین دوستت...حتی با موج های سهمگین....

هنوز احساس می کنی یکی هست که خیلی دوست داره!

پی نوشت ۳ : من از تارکوفسکی آموختم همیشه امیدوار باشم.

ارسال در تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

این یک سونی است!

اون هر روز به شرک خیره می شد!...

عاشقش شده بود انگار...

ـ آخه چند بار می خوای این کارتون رو نگاه کنی ....؟

خسته نمی شد از این همه تکرار...

خدا میدونه وقتی محو تماشای اون موجود عجیب و غریب می شد

چند نفر بدون اینکه حتی متوجه بشه  روی ترازوی زهوار در رفته اش

می رفتند و خودشون رو وزن می کردند!

کاسبی پسرک از وقتی جلوی فروشگاه  LCD فروش بساط پهن می کرد

بدتر شده بود....

ولی اون عاشقش شده بود انگار....

عاشق شرک ...!

ـ خسته نمیشی از این همه تکرار؟؟!

این را صاحب مغازه گفت و دکمه ریموت کرکره مغازه را فشار داد...

کرکره که پایین آمد...

پسرک تازه فهمید که شب شده و سکه های دور و بر ترازوی خود را

شروع به شمردن کرد!...


پی نوشت : رقیب رضا ناجی در جشنواره برلین( دانیل دی لوئیس ـ بازیگر فیلم خون به پا خواهد شد ) 

اسکار بهترین بازیگر مرد را ربود.

برگزیدگان اسکار را در ادامه مطلب بخوانید.

 

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي


 

۱)" گاو" رو که دیدم....نگاهم به سینمای ایران و فیلمسازی آن دوره کمی فرق کرد

دوره ای که سینمای ایران در اوج ابتذال فکری و اندیشه ای قرار دارد و کسانی آن را

به دست گرفته اند که جایی برای تنفس تفکر وجود نداشت....

ولی گاو به تنهایی قدرت حذف همه آن فیلمهایی که حتی اکنون نوستالژی بسیاری است

را دارا بود...حسی از غرور و جاه طلبی که جسارت یک اندیشه رو به نمایش می گذاره....

اما فوکوس من جایی است که کاراکتر فیلم می گوید من گاو هستم!!!

این جمله تا اعماق وجودم رسوخ می کند ....و اینکه انسان تا چه اندازه می تواند رابطه عاطفی با

با کار و ابزار کار و کلآ با اقتصادی که زندگی او را می گرداند داشته باشد.

 


۲ ) غرور شکل گرفته با گاو چند روز پیش با تماشای" دونده " امیر نادری کامل تر شد....

فیلمی که فرم و محتوا رو یک تنه به سطح بالایی می رساند و به  نمونه قدرتمندی از سینمای

ایران بدل می شود...فیلمی که هم فولکولور عمیق جنوب...و هم تاثیر هوشمندانه از سینمای

نئو رئالیستی ایتالیا با نیم نگاهی به موج نوی سینمای فرانسه در آن می توان یافت...دوستی

می گفت دونده بسیار شبیه " ۴۰۰ضربه " تروفو است....

به اوگفتم در کلیت شاید ولی در روایت دونده

فیلمی درباره شرافت است نه شرارت.

فوکوس من در دونده جایی است که امیرو به دوستانش

 در نهایت صداقت از نرفتن به دریا بعد از احساس

خطر از کوسه می گوید:" ها ...ترسدم...چون پام رو لازم دارم...".

باز هم چیری که آن چرخه اقتصادی

رو به کار میندازه و امیرو به آن وابسته است...هربار که امیرو کارش را از دست می دهد

استحاله رابر چهره اش می بینیم!

پاهایی که نزاع شرافتمندانه امیرو بادوستانش و دوندگی هایش

 را رقم خواهدزد و او را اول خواهد کرد !

 


۳) چند روزپیش که اعلام شد قلیان ها در قهوه خانه ها جمع می شود...

 مش عبدالله ما حالی به حالی شد...

هر چند به روی خود نمی آورد ولی سکوت آن مرد پر سر و صدا و خیره شدن ها ی پی در پی

 خبر از درون متلاطم او  می داد....شنبه وفتی قلیان ها جمع شد نتوانست از کافه برود....

چند باری خدا حافظی کرد ولی باز برگشت و سر جایش نشست ...

البته نه با لباس کار....با کت و شلوار رنگ و رو

رفته ای که خبر از رفتن می داد....آره...

چرخ اقتصادی مش عبدالله هم با همون فلیان ها می چرخید!

 

ارسال در تاريخ یکشنبه دوم دی 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

کافه سن ژرژ

 

روی تخت دراز کشیده بود و صدای پچ پچ کسانی رو

که بالای سرش بودند میشنید.

اون به آلکس گفته بود که مقدار ماده بی هوشی رو کم

تزریق کنه تا بتونه آخرین اتفاقاتی رو که می افته احساس کنه!

اصلآ درد نداشت ولی با هر تکانی که به او میدادند بعضی از خاطرات

به یادش می آمدند.

 

چراغی که شش لامپ روی آن بود جلوی چشمانش روشن کردند

ون نمی دانست چرا به یاد پسر کوچولویی که زمانی یک بادکنک

قرمز از او هدیه گرفته بود افتاده است.

 

کمی بعد تکان سخت دیگری خورد....کمی دلخور به نظر می رسید.

 

ون احساس می کرد که جلوی چشمانش را برفک گرفته است و به دختر

زیبای فروشگاه تابلو های نقاشی خیابان شماره ۱۴ فکر می کرد.

 او حتی طعم تلخ قهوه ای را که برای اولین بار با سوزان در کافی شاپ

سن ژرژ نوشیده بود زیر زبان خود مز مز میکرد.

آلکس به او چشمکی زد ... ون با نگاه زیر چشمی به سختی

چنین تشخیصی را تحلیل کرد!

ون نفس عمیقی را کشید...دکتر جی . پارلو سوکت اصلی را که

به سختی آسیب دیده بود از سیستم مدار ون در آورد و در ظرف

فلزی کنار دستش انداخت .

ون هیچ چیز را به یاد نمی آورد و در خلا عجیبی که نمی توانست

به آلکس توضیح دهد به سر می برد.

او حتی زیبایی تابلو های ون گوگ و رنگ نارنجی آنها را دیگر

به یاد نداشت.

ون به آلکس گفت که دیگر پیر شده است و توان تجربه مجدد

خاطرات مجازی از دست رفته اش را ندارد.

او آدرس کافه سن ژرژ را از آلکس می پرسید.

 

 

 

ارسال در تاريخ شنبه هفدهم آذر 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

قیصر به درود....!


سراپا اگر زرد وپژمرده ایم

ولى دل به پاییز نسپرده ایم

چوگلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگرخون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم 

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهید اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلى سربلند و سرى سربه زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم


سلام...

خیلی وقت بود نمی تونستم چیزی بنویسم تو وبلاگم...!

با خودم می گفتم خیلی بی روح شده ذهنم...دستهام...

و حتی نوشته هام....

همه اش تو این فکر بودم دارم دوستهایی که با زحمت

به دستشون آوردم / بی زحمت از دست میدم.

نمیدونم ...روزهای سختی داریم رفقا....!

تو ترافیک اول شب شهر رانندگی می کردم و

به ازدحام جمعیت پر سر و صدا ولی غمگین خیره شده بودم...!

صدای بهروز رضوی از رادیو می آمد...

یک هو تصمیم گرفتم برای آخرین پست وبلاگم یک شعر

بگذارم....

تا هم کمی تنوع باشد ... و هم به گفته بعضی دوستان

گوش کرده باشم...!

در همین خیالات بودم که بوق ماشین عقبی هوشیارم

کرد...

گوشهایم را تیز کردم....

بهروز رضوی گفت : قیصر هم پر کشید!


 پ.ن : این آخرین مطلب وب من نیست....من هنوز خواهم نوشت !

ارسال در تاريخ سه شنبه هشتم آبان 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

دنیا جای خوبی است ...ارزش جنگیدن دارد.*

 


 هفت سال پیش وقتی پانزده سال داشتم با دیدن فیلم هفت(ساخته درخشان دیوید فینچر )

 مسیر زندگی برایم عوض شد و تمام آرزو ها و طرح هایی که در ذهن داشتم رنگ باخت!

آری ...من عاشق شده بودم...عاشق سینما...و آن گاه عقل از کف دادم و به دنبال

دنیای دیگری بودم...دنیایی از جنس قاب و روایت و عشق...

دنیایی سرشار از نا گفته ها و اسرار و خلوت بین تو و تاریکی سالن سینما.

آیا واقعآ یک فیلم این همه را می تواند رقم بزند...؟

هفت یقینآ فیلم شماره یک من در  لیست برترین فیلم های تاریخ سینماست.

و تمام شاهکارهای دیگر را به کناری زده است !...

عجیب است...شاید به خاطر آن که فیلم سرنوشت ساز زندگی من است...!

و شاید چنین مطلب شاعرانه ای در مورد این فیلم جنایی تا کنون نوشته

نشده باشد!

در مورد فیلمی که قاتل بر اساس هفت گناه کبیره آدم می کشد!

البته به جرات می توان گفت آنان که از دهه نود با سینما آشنا شده اند به

گونه ای هفت را فیلم فرهنگ ساز و نمونه ای آن دهه بر می شمارند.

فیلمنامه  اندرو کوین واکر شاید تنها کتابی است که برای همیشه تاریخ

در کیف من جا خوش کرده است و آرامبخش خوبی برای لحظات پر التهاب

به شمار می رود....راستی جان دو غریب ترین قاتلی است که به یاد

دارم...عجیب تر ا ز  لئون و حتی  آل کاپون !

در جایی می خواندم که دیوید فینچر خود نیز با فیلم جنگ ستارگان

جرج لوکاس به سینما دلباخته است.

راستی شما با چه فیلمی به سینما دل باخته اید !؟


 فیلم هفت اهمیتش از محدوده یک فیلم جنایی ترسناک و پیچیده که

تماشاگرانش را شدیدآ تحت تاثیر قرار می دهد فراتر رفته است .

اندرو کوین واکر( نویسنده ) در طراحی این فیلمنامه موفق شده است با

تاثیرپذیری از موفقیت فیلم های متعددی که در باره قاتلین زنجیره ای

و انگیزه های شگفت آورشان به نمایش در آمده / قاتلی عجیب تر از همه

آن ها  / با اگیزه ای تکان دهنده تر بیافریند.....

قاتلی که علاوه بر جنایت ...موعظه می کند!

هفت در اغلب جنبه ها فیلم درخشانی است ...

ترکیب موزون و مسحور کننده ای از ایده های جذاب / بازیهای

عالی / کارگردانی با طراوت  دیوید فینچر و فیلبرداری استادانه داریوش خنجی.

باور پذیر کردن چنین قصه نا متعارفی و ایجاد فضای سیاه و نمور فیلم

از آن کارهایی است که گروه اغلب جوان فیلم از عهده آن به خوبی

بر آمده است.

سکانس ماقبل آخر فیلم را به یاد آورید:

جان دو در صندلی عقب ماشین در پشت میله ها نشسته است و

به نظر میرسد کارش تمام شده است و دیگر به موجود بی آزاری

تبدیل شده است ...اما هنوز حیرت آور ترین ترفندش در راه است.

به زودی جهنمی برپا خواهد شد...و سر بریده  همسر سروان میلز به

عنوان سورپرایز در جعبه ای پستی به او هدیه داده خواهد شد!

شاید بهترین دیالوگ فیلم جایی است که میلز در همان سکانس به

جان دو میگوید :

(( یه چیزی رو خیلی دوست دارم بدونم / دیوونه ها می دونن دیوونه هستن

یا نه ؟ / تا حالا شده وقتی خودت رو تو آیینه نگاه میکنی بگی خدایا من

چقدر دیوونم؟ ))


آنچه مسلم است در چنین فرصتی نمی توان در باره قابلیت های

بیشمار این فیلم سخن به میان آورد...

قابلیت هایی که این فیلم را از سایر فیلم های زیبای دهه نود زیباتر

جلوه میدهد و به سکوی شماره یک راه پیدا می کند.

شایداز آثار برتر دیگر این دهه ( دهه ۹۰ ) بتوان به فیلمهای

قصه های بازاری ....کونتین تارانتینو    /فارگو....برادران کوئن

محرمانه لس آنجلس....کرتیس هنسان / سکوت بره ها....جاناتان دمی

رهایی از شاوشنگ ....فرانک دارابانت / مخمصه .... مایکل مان

و

مظنونین همیشگی.... برایان سینگر

اشاره کرد. 


* زنگ ها برای که به صدا در می آیند / ارنست همینگوی




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ششم مهر 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

 عنصر تصادف در روایت

 

 


فیلمهای آبی ـ عشق سگی ـ ۲۱ گرم ـ تصادف ( کراش )  و هویت را بیاد بیاورید !

 

یکی از عناصر اصلی روایت و یا حتی میتوان گفت نقطه عطف این فیلمها وقوع تصادف که

یک پدیده مدرن در زندگی بشر است میباشد .

و به دنبال آن سرنوشت آدمهای فیلم به واسطه چنین تصادفی به هم گره میخورد...!

زندگی در کلانشهر ها و غرق بودن در شلوغی وبی توجهی به دنیای اطراف /  روابط آدمهای

جامعه را به شدت تحت تاثیر قرار داده است.

 و گویی وقوع چنین تصادف هایی در فیلم هم تمهیدی برای پیش بردن داستان برای علت

 ربط پیدا کردن آدمها  به یکدیگر در این جامعه شلوغ است و هم گوشه چشمی

 به تقدیر و زمان پیچیده ای که در آن زندگی میکنیم....

جالب ترین نقب به مقوله تقدیر و اهمیت زمان برای وقوع یک اتفاق و تغییر سایر وابسته ها  نسبت

به همان اتفاق در فیلم ( بدو لولا بدو ) ساخته  تام تیکور  به چشم می آید .

 

در فیلم آبی وقوع یک تصادف در ابتدای فیلم و از دست رفتن

خانواده زن ( ژولیت بینوش ) دستمایه غریبی برای کنکاش در

مفاهیم زندگی و همچنین کشف گذشته ای که شاید اگر آن تصادف رخ نمیداد هرگز

پرده از اسرار آن برداشته نمی شد برای شخصیت اصلی ( زن ) مهیا می کند.

 

شاید بشری که این همه برای رفاه خود به تکنولوژی دست میازد

 از تبعات گرانی که در سایه این راحتی باید متحمل شود

بی خبر است ... هر چند کیشلوفسکی علاقه خود به ایمان و

 نقص زندگی ماشینی را در مجموعه ۱۰ فرمان به خوبی

نشان داده است.... پدری که به داده های رایانه مبنی بر مستحکم بودن یخ روی دریاچه

اعتماد می کند و در راستای همان اعتماد فرزند خود را از دست میدهد!

 

 تصادف اول فیلم آبی منجر به برخورد زن فیلم با زن دیگری میشود

که قبلآ با شوهر  بینوش رابطه داشته است و

این برخورد را می توان تصادف درونی فیلم آبی نامید که در آن سکانس

درخشان سونوگرافی در اواخر فیلم به اوج میرسد.

نا گفته نماند که نقطه عطف فیلم قرمز نیز با تصادف شخصیت

زن فیلم با سگ وکیل رخ میدهد و باز همان تصادف رشته اتفاقات

را در فیلم به هم مرتبط می سازد.

 

 

 

و اما عنصر تصادف در ۲ فیلم اول ایناریتو جایگاه ویژه و منحصر به فر د تری میابد...

چنان که در فیلم عشق سگی نقطه ثقل هر

سه روایت تصادفی است که روی میدهد....

شخصیتهای فیلم ایناریتو به واسطه این اتفاق

در مکزیکوسیتی بزرگ  به هم ربط پیدا می کنند.

 در ۲۱ گرم نیز تصادف ماشین ها

روابط آدمها را در فیلم شکل می دهد...تقدیر و ایمان نیز چالش عجیبی در ۲۱ گرم دارد...

 

بنچیو دل تورو که مومن شده است با خوانواده نیومی واتس تصادف کرده

 و منجر به کشته شدن شوهر و هر دو فرزند او

میشود و در این بین شون پن به وسیله قلب همسر نیومی واتس حیات دوباره میابد !

کسی باعث مرگ کسی می شود و کسی دیگر در این بین به زندگی باز میگردد!....

منشا همه این برخورد های شخصیت های فیلم با یکدیگر

همان تصادفی است که در فیلم رخ میدهد...

 

 

در فیلم کراش ( تصادف ) که برنده اسکار بهترین فیلم دو سال پیش شد

اساسی ترین عنصر روایت و نقطه عطف داستان

تصادف می باشد و از چنان اهمیتی برخوردار می شود

 که حتی نام فیلم نیز برگرفته از آن تصادفی است که رخ می دهد!

 

 

یا فیلم هویت را مرور کنید....

اگر آن تصادف اول فیلم رخ نمیداد ما شاهد آن همه رویداد در ادامه فیلم میبودیم؟؟؟!

مطمئنآ نمونه های دیگری نیز میتوان نام برد که از وقوع تصادف به عنوان تمهیدی

برای روایت و بخورد آدمها استفاده شده است .

 

 عنصر تصادف را میتوان یک مقوله دارای انرژی

برای ربط و بسط روابط آدمهای فیلم دانست و هم نمونه ای

 شگرف برای حضور تقدیر در روایت میتوان بر شمرد

و به فلسفه درونی متن گام نهاد .

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

"در ستایش اشک"

 

آخرین ساخته مازیار میری فیلم ساکتی است...

علیرغم آنکه فریادهای زیادی از آن به گوش میرسد

و زمان جشنواره فیلم فجر سرو صدای زیادی کرد

ولی قافیه را به اثر دیگری که آن نیز یک فیلم دفاع مقدسی

بود باخت و دانست که هنوز نگاه نو در این ژانر سینما مقبول نمی افتد و در نظر نمی آید ...

هر چند نو بودن این اثر نیز از الگوی حاج کاظمیسم آژانس شیشه ای فراتر نمیرود.

اگر از منظر عناصر سید فیلدی به فیلمنامه بنگریم... تنها شروع فیلم درخشان از آب در آمده است

و نقاط عطف و پایان فیلم چنگی به دل نمیزند....

تمهیدی که میری برای آغاز روایتش / آن هم از درون کیوسک بلیط فروشی اتوبوس انتخاب کرده

گویا نقبی است به اوضاع نا به سامان حاج کاظم هایی که تنها سهمشان از دنیا بریده نیم دایره

شیشه ای است که از آن باید به دنیای کروی بنگرند!

 

 

فیلم به مدد بازیگران قدری که هر کدام بار سنگینی از روایت را بر عهده دارند سر پا می ایستد

و حضور کوتاه اسامی بلند بالا از نقاط شاخص اثر میباشد...

این در حالی است که کارگردانی میری

به اندازه ای بسته و دیتیل شده است که کمی فضای فیلم به سمت آدمهای پاستوریزه

سوق پیدا میکند و گویی روایت در نا کجا آبادی است که نام آن ایران نیست....

در این فیلم کمتر خیابان / آدمها و به معنای کلی جامعه را میبینیم و فوکوس دوربین کارگردان روی

اشخاص فیلم است و بس.

 

 

بر میگردم به نقاط عطف ... سکانس خانه شخصیت اصلی ( پرویز پرستویی ) چنان در معرفی

این شخصیت موفق است که تمهید تلوزیون و تلنگر به قهرمان داستان ناموفق.

یا برخورد جعفر والی در اولین واکنش به اینکه فرزندش شهید نشده است و به قتل رسیده است

باور ناپذیر است....پدری که بیست سال به این عنوان افتخار کرده است.

و در پایان اجرای وحشتناک واقعه اصلی یعنی اینکه غرق شدن پسر جعفر والی در آب که آن قدر

شاعرانه است که اصلآ به کاریزماتیک شدن پرویز پرستویی کمک میکندو کمی این شبهه را

ایجاد میکند که فرمانده ( رضا کیانیان ) در مرگ پسر جعفر والی مقصر بوده است.

 

 

در این فیلم گزندگی غریبی به چشم می آید...آدمهای بازمانده از جنگ یا چنان آسیب دیده

و دچار نقص هستند که منزوی شده اند و حتی خانواده نیز از پذیرش آنها معذور است.

( سکانس باز گشت پرستویی را به خانه پدری و برخورد خواهر رابه یاد آورید )

و یا به چنان نان و نوا و منزلتی رسیده اند که دیگر بوی خاکریز و برادری نمیدهند و حتی بعضی

از آنها را نمیتوان یافت و باید به دیدار منشی آنها بسنده کرد!

( به زعم حقیر بهترین بازی فیلم از آن سیما تیرانداز در نقش آن منشی آن فلان مسئول است)

پاداش سکوت فیلمی است در ستایش اشک...

پرستویی در بیشتر سکانس ها با چشمانی گریان بر

روی پرده نمایان میشود...او چنان نقش کسی را که دوست خود را به قتل رسانده ( هر چند

ناخواسته و در مقابل نجات چند نفر دیگر ) ایفا میکند که همذات پنداری همگان را بر می انگیزد...!

در جایی میخواندم که رابرت دنیرو حتی اگر نقش یک جانی خطرناک را هم بازی کند / باز هم

دوست داشتنی و کاریزماتیک است... و درست شیوه بازی پرستویی نیز بر این منوال است.

این بار از فریاد های رو به آسمان پرستویی خبری نیست و فریادهای او  رو  به زمینیان است.

 

 

پاداش سکوت هر چند میخواهد چیز تازه ای بگوید ولی به همان گفته های اخیر همتایانش

بسنده میکند و به قصه و روایت های تازه ای دست نمیازد.

آیا جامعه دیگر پذیرای قهرمانان دیروز نیست ؟

و با عکس قهرمانان امروزی ( فلان فوتبالیست ) در فلان نشریه زرد بیشتر کنار می آیند؟

و همه عکس ها و خاطرات و تاریخ این آدمها را باید در زیر زمین ها ی تاریک و نمور و زیر خاک

زمان باید جست؟

 

پاداش سکوت بوی غربت میدهد...بوی نا امیدی ....و بوی اشک.

 


 

+ به خاطر حافظه ضعیف نگارنده به جای نام نقش ها در فیلم نام بازیگر ها آمده است. 

ارسال در تاريخ دوشنبه پنجم شهریور 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

سه روز بعد از روز سوم! 

 

سه روز قبل وقتي وارد سالن سوم سينما فلسطين تهران شدم تمام

ذهنيت تلخ خودم نسبت به جشنواره فيلم فجر رو مرور ميکردم و به

 دنبال اين بودم که تا چه حدي تحليلهايم ( قبل از ديدن فيلم )

 درست بوده است و فيلم تا چه اندازه اي انتظارات را

 ( به عنوان بهترين فيلم جشنواره فجر !) بر آورده ميکند.

 

ميتوان گفت سينماي جنگ ايران از سال گذشته وارد مرحله جديدي

شده است که زيبايي شناسي جنگ ايران وعراق و نزديک شدن به

وقايع واقعي تاريخ جنگ و مفهومهاي نو را در بر ميگيرد که يکي از

علتهاي آن را ميتوان روابط حسنه فعلي اين دو کشور دانست!

 

فيلم بدون شک از روايت جذاب / ساختار قابل قبول و تدوين خلاقه بهره

ميبرد ولي باز نميتوان عنوان بهترين فيلم سال را بر آن نهاد.

روايت دراماتيک فيلم چنان انرژي به فيلم بخشيده است که گاهي از

بعضي ضعف هاي فيلمنامه چشم پوشي شده است!

فيلمنامه با اينکه شخصيت پردازي درخشاني در مورد بعضي آدمها مثل

(فرمانده سيه چرده - تک تير انداز -مالک ...)به خرج داده در ارائه بعضي

شخصيتها مثل ( فواد - مهندس وشخصيتهاي عراقي)

دچار کاستي شده است ...

چنانکه تغيير شخصيتي فواد از يک معلم شيفته تا يک فرمانده عراقي

باور پذير نيست .

 

 

فيلم با يک سکانس محکم با بازي خيره کنده برزو ارجمند آغاز ميشود

که قابليت هاي وي را از بازي در برنامه هاي روتين شبانه فراتر ميبرد.

البته بازي باران کوثري نسبت به خون بازي کمرنگ تر ولي پوريا پورسرخ

از کليشه پسرهاي پولدار دختر کش به دور است!

رضا خواهر امير را ميخواهد و فواد خواهر رضا را و بر خورد هر دو برادر

با خواستگار به يک حالت تند و ناموسي است و اين داستانهاي فرعي

فيلم را شکل ميدهد که به لحاظ شباهت برخورد ها کمي انرژي خود را

از دست ميدهد و گويا خرمشهري ها هميشه تاريخ دمار از روزگار

خواستگار ها در آورده اند!

 

تدوين دلهره آميز فيلم در صحنه هاي ابتدايي که رضا خواهرش را در

 باغچه خانه پنهان ميکند بسيار ستودني است.

در بعضي صحنه ها برخورد حسي  با رويداد /اسلو موشن ها  و

موسيقي ترحم بر انگيز ابزاري براي متاثر ساختن مخاطب مينمايد.

( مانند صحنه کشته شدن کودک مالک و مرگ رسول برادر رضا )

طراحي صحنه و لباس فيلم با اينکه در بازسازي خيابان ها و خانه خوب

عمل کرده است در سکانس مدرسه عراقي هاي خرمشهر  لباس  و

 کتاب هاي امروزي به چشم ميخورد.

 

 

شايد تک رنگ نبودن رزمنده هاي فيلم و آمال و آرزوهاي زميني و

انساني آنها که در سکانس وصيت کردنشان در کانال / تبلور ميابد

مهمترين ويژگي روز سوم است.

 

فيلم بعد از چند فصل که اکثر شخصيتها کشته ميشود با اميد و زندگي

پايان ميابد و سميره با امير به آب ميرسند و نجات پيدا ميکنند.

لطيفي بعد از سريالهاي پرطرفدار مناسبتي گارگرداني محکمتري

نسبت به فيلمهاي سينمايي قبلي خود تجربه کرده است.

روز سوم يک فيلم جنگي خوش ساخت است که با خوش شانسي

شگفت انگيزي همراه شده است.

 

ارسال در تاريخ شنبه سی ام تیر 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

مدار صفر درجه

 

۱)اواخر هفته گذشته ( ۲۴ الی ۲۷ خرداد ) در حالی که هنوز خستگی سفر مشهد در تنمان بود

به همراه همسفر همیشگی و مدیر تولید خوب ( راه رفتن روی ریلها ) به تردید های خود مبنی بر

رفتن یا نرفتن به هفتمین جشنواره منطقه ای سینمای جوان در سنندج پایان داده و طبق معمول

در آخرین دقایق چمدانهایمان را بستیم و عزم سفر کردیم / در حالی که ۲ روز از آغاز جشنواره

گذشته بود.


۲) ساعت ۵:۳۰ عصر سه شنبه ۲۲ خرداد به همراه محمد پور عبداله در ترمینال تبریز سوار اتوبوس

کرمانشاه شدیم و به سمت سنندج رهسپار شدیم...و جلسه فوق العاده کمیته کارگردانی انجمن

فیلم را از دست دادیم ...که دوستان المنة لله ما را در جریان وقایع اتفاقیه آن مجمع بی نظیر قرار دادند

و ما وقتی به بوکان رسیده بودیم روایت راشومون آن جلسه را مدام با تماس دوستان نیوش جان

میکردیم و آه از نهادمان بلند میشد که....!؟


۳) محمد نکته جالبی را متذکر میشود / در کمتر جایی در دنیا اتفاق می افتد که با ۵ ساعت سفر به

سویی شاهد تغییر اساسی فرهنگ / زبان و حتی لباس باشی و این از ویژگی های ایران است

به گونه ای که ما بعد از حدود ۴ ساعت شاهد این تغییرات بودیم.

شام را در نزدیکی های سقز صرف کرده ( در محلی به نام کوثر سرا )و راه کوهستانی به سمت

کردستان و گردنه زیبای دیواندره را در شب پر ستاره  پیمودیم.


۴) نیمه شب ساعت ۳ به سنندج رسیدیم و مسئول پذیرش خواب آلوده آخرین میهمانان جشنواره

را اسکان داد.

البته از ورودی شهر تا هتل محل اقامتمان چند بنر را از جشنواره دیده بودیم و منتظر صبح بودیم

تا بیشتر در حال و هوای جشنواره قرار بگیریم.

من یک بار به صورت گذری از سنندج عبور کرده بودم ولی شب سنندج در کنار پارک جنگلی پاسداران

که هتل نیز آنجا بود جلوه دلربایی داشت.

صبح چند نفری از فیلمسازان تبریز رادیدیم و اولین بار با مسئول سینمای جوان شهر قم / مجری طرح

فیلم  ملاقات کردیم!


۵)شاید بزرگترین حسن سفر این بود که مسئولان سینمای جوان ایران ( محمد مختاری و آرش رصافی)

از فیلم احساس رضایت میکردند و این برای من از اهمیت بالایی برخوردار بود.

ضمنآ صحبتهایی جهت تهیه فیلم بعدی نیز صورت گرفت که جزییات آن در هفته جاری معلوم

خواهد شد.

عصر چهار شنبه فیلم ( راه رفتن روی ریلها ) در آمفی تئاتر مجتمع فرهنگی و هنری سنندج پخش

شد . سالن نمایش این مجتمع به لحاظ امکانات فنی بینظیر بود و صدای دالبی آن در بهتر دیده

دیده شدن فیلمها تاثیر به سزایی داشت !

فیلم ارتباط خوبی با تماشاگران سالن برقرار کرد و این بعد از جلسه دفاعیه در دانشگاه دومین

پخش عمومی فیلم بود. آن روز چاپ عکسی از پشت صحنه فیلم بر روی جلد بولتن جشنواره

احتمال کسب جایزه را افزایش داده بود.!!!


۶) اختتامیه با مختصات کردی برگزار شد و اکثر جوایز را فیلمسازان کردی به خانه بردند(۱۱ جایزه ) و بعد از

آنها اردبیل(۵ جایزه )بیشترین سهم را داشت.

آن شب به نوعی شب ملی سینمای کردستان به شمار میرفت و آنها که کردستان را به قاب

کشیده بودند با همان شیوه مرسوم فیلمسازیشان عکس یادگاری ماندگاری را دور هم انداختند.

لباس/ گویش / رقص و زبان آنها در همان مراسم اختتامیه جلوه زیادی پیدا کرد و بر ذهنمان برای همیشه

مانا شد.

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

آخرین فیلم بانو

 در حاشیه سفر سه نفره ای که به تهران داشتیم و بعد از بازدید از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

به تماشای آخرین ساخته رخشان بنی اعتماد ( خون بازی)  در سینما فلسطین نشستیم.

فیلمی با ساختاری متفاوت نسبت به سایر آثاری که در رابطه با اعتیاد دیده ایم...نگاهی ژرف / تیزبین

و دگرگونه که عمیق تر از گذشته این معضل اجتماعی را به چالش کشیده است و اعتیاد را به بالای شهر

برده و با حذف بعضی از عناصر به روایتی غریب دست یازیده است .

ما در طول فیلم عوامل پخش / دوستان سارا را نمیبینیم و در سفری ادیسه وار به تراژدی موجود در

اتمسفر فیلم نزدیک میشویم...گریم فوق العاده باران کوثری و رنگ انتخاب شده در فیلمبرداری رفته

رفته ما را به قعر فضای افسرده حاکم در فیلم فرو میبرد...

هشداری عریان و لحظاتی درد آور و دیالوگی که تیر خلاص را میزند آنجا که سارا به مادر میگوید ( مثل آب

خوردن پیدا میکنم ) که منظورش مواد مخدر است و ما میبینیم که چه ارزان به آن میتوان دست یافت.

شاید درخشان ترین سکانس فیلم جایی است که سارا در ماشین کنار مهندس و نوجوانی که برای 

گرفتن مواد میبینیم و فروشنده ها نشان داده نمیشوند. گویا این معضل همه گیر شده و همه طبقات

اجتماعی را هدف رفته است.

هنگام بازگشت از تهران در قطار صحبت مفصلی با ( محمد پور عبداله و هادی امینی)در باره فیلم صورت

گرفت که مشروح آن را در اینجا ببینید.

ارسال در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

بیقراری برای یک سلام...

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي
 

این دومین بار بود که این اتفاق می افتاد...چند سال پیش وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم ساعت

۸ امتحان داشتم که ۹ تازه از خواب بیدار شدم...الان که فکر میکنم هیچ وقت مثل اون صبح بهاری

نتونستم تند بدوم...من فاصله خونه تا مدرسه رو که معمولا ۲۰ دقیقه بود تونستم در کمتر از ۵ دقیقه

طی کنم...بدتر اینکه تو راه مدام چهره اخموی مدیر مدرسه رو تجسم میکردم....که البته اونروز بر خلاف

همیشه در نهایت آرامش با انگشت کشیده خود فقط صندلی خالی منو نشون داد...

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه سی ام دی 1385 توسط سيد وحيد حسيني نامي
قالب وبلاگ