
چشمهایش را بست و به این فکر کرد که مهمترین چالش
زندگی آدمی گذر زمان است...
اگر انسان می توانست بر زمان غلبه کرده و آن را مهار کند
شاید تقدیر زندگی راه دیگری را می پیمود...
در یک آن همه یک سال از ذهن اش مرور شد و به یک قاب
خالی از دیواره یک گورستان که راه به بیرون داشت ختم شد.
زمان ذهن چگونه چیزی می تواند باشد...؟ به گمانم با زمان
تعریف شده شبانه روز تفاوت اساسی دارد...
تمام این سوالات پیچیده را از خود میکرد که قدم در سال نو گذاشت...
بی هیچ اراده و تصمیم و اراده قابل اعتنایی...با دست های خالی...
* * *
شاید سینما به قول تارکوفسکی از معدود پدیده هایی
است که دست کم می تواند بخشی از زمان
را به انحصار خود درآورد...
ـ فیلم آخر دیوید فینچر " بنجامین باتم "چالشی دیدنی است در تعریف و ضد تعریف زمان!
همذات پنداری های زنانه

مرد داشت آسمون و ریسمون رو به هم می بافت تا خودش را مبادی آداب نشان دهد...
ـ ببینید اخلاقیات توی زندگی خیلی مهمه ... نظر شما چیه؟...
زن حواسش به دختر کوچولو های وسط خیابون بود که شب عیدی داشتن گل می فروختن...
ـ احساسات و منطق باید در کنار هم یک شکوه مثال زدنی رو به وجود بیارن... شما اولین بانویی
هستین که من خودم رو تسلیم شکوه ش خواهم کرد...
زن در حالی که طعم تلخ قهوه رو زیر زبونش مزمز می کرد به جای حلقه نامزدی مرد روی انگشتش
که سرخ شده بود نگاه می کرد ... او در این فکر بود که
لابد حلقه در ته جیب کت مرد جا خوش کرده است...
ـ شما همیشه این قدر کم حرف هستین... بهتره بریم ... نه؟!

