تبليغاتX
قهوه و سیگار
قهوه و سیگار
!اینجا کافه سینماست

  سلام....!

 

 

 

عید ولایت و سالروز حکومت علی ... مولای عشق... بر قلبها مبارکباد...

عید رو وقتی کنار اروند رود باشی و خیره بشی به نخلهای استوار لطف دیگری دارد...


- فیلم کوتاه میلی متر جایزه بهترین فیلم جشنواره فیلم کوتاه بیرجند ( قربان تا غدیر )را به خود اختصاص داد.

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 


طراح : سيد نويد حسيني نامي

 


 

طراح : سيد نويد حسيني نامي


 

ارسال در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

بیشتر از نصف عمر پیر مرد تو تاریکخانه با اون نور ضعیف قرمز سپری شده بود...

دقیقآ پیر مرد هم داشت به این فکر می کرد که از قفسه های شلوغ و کهنه

 یه کاغذ افتاد تو ظرف داروی ظهور...

صداهای غریبی شنیده شد...

 پیر مرد تعجب کرد...

رو ی کاغذ عکس جوونی های پیرمرد داشت ظاهر می شد... پیر مرد کم کم

به یاد افسانه ای افتاد که آدمها قبل از مردن جوون میشن...!


 فیلمهای راه یافته به رحمت!

+ فیلم کوتاه "میلیمتر " به بخش مسابقه سومین جشنواره بین المللی فیلم رحمت راه یافت.

View Full Size Image

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

بهار ...

 

 

شب زودتر از هميشه فرا رسيده بود و اين دل زن جوان باردار تنهاي آن خانه درندشت را تنگ

 تر مي كرد...هنوز جاي سيلي پدر زن روي صورتش داغ بود و اولين گستاخي زن پاسخ

 سرخي بود كه بر گونه اش خودنمايي مي كرد... شمعي را روشن كرد و به انتظار نشست...

 ايمان به قولي كه ابراهيم داده بود قوي تر از انبوه ترس و بي اعتمادي و سياهي شب بود...

هر صدای انفجار ته دلش را خالی می کرد و او همراه با لرزه شعله شمع کوچکش می لرزید.

 دستش را به شكم خود مي كشيد و تكان هاي عجيبي ر در درون خود احساس مي كرد ...

 عرق بر پيشاني اش جاري مي شد و كم كم داشت اميد جاي خود را به نا اميدي ميداد كه

 صداي لاستيك هاي ماشيني از انتهاي كوچه تاريك و خلوت به گوشش رسيد...  سليمه به

 خود حركت داد ... قدم هاي ابراهيم در كوچه اي كه خانه هاي آن حتي يك سكنه هم نداشت

 سست تر مي شد كه ناله ي ضعيف سليمه كه اكنون بغض اش شكسته بود ابراهيم را به

 خود آورد... فرمانده گردان علي اصغر  كه خود را پنهاني و شبانه به شهر جنگ زده رسانده

 بود  بساط زايمان سليمه را در آن خانه تاريك و درندشت فراهم مي كرد....ابراهيم وقتي دختر

 كوچولو را در آغوشش به پارچه اي مي پيچاند به سليمه گفت : مرده و قولش ...

صدای بی سیم فرمانده در فضای ساکت خانه پیچید...

سليمه هم گفت : اسمش رو مي ذاريم بهار ....


پ . ن : این نوشته با عنوان " جای لاستیک روی آسفالت کوچه " به فیلمنامه تبدیل شده است.

   ـ   بابا باغی... پاییز!

 

ارسال در تاريخ شنبه دوم آذر 1387 توسط سيد وحيد حسيني نامي
قالب وبلاگ