تبليغاتX
قهوه و سیگار
قهوه و سیگار
!اینجا کافه سینماست

 

 عنصر تصادف در روایت

 

 


فیلمهای آبی ـ عشق سگی ـ ۲۱ گرم ـ تصادف ( کراش )  و هویت را بیاد بیاورید !

 

یکی از عناصر اصلی روایت و یا حتی میتوان گفت نقطه عطف این فیلمها وقوع تصادف که

یک پدیده مدرن در زندگی بشر است میباشد .

و به دنبال آن سرنوشت آدمهای فیلم به واسطه چنین تصادفی به هم گره میخورد...!

زندگی در کلانشهر ها و غرق بودن در شلوغی وبی توجهی به دنیای اطراف /  روابط آدمهای

جامعه را به شدت تحت تاثیر قرار داده است.

 و گویی وقوع چنین تصادف هایی در فیلم هم تمهیدی برای پیش بردن داستان برای علت

 ربط پیدا کردن آدمها  به یکدیگر در این جامعه شلوغ است و هم گوشه چشمی

 به تقدیر و زمان پیچیده ای که در آن زندگی میکنیم....

جالب ترین نقب به مقوله تقدیر و اهمیت زمان برای وقوع یک اتفاق و تغییر سایر وابسته ها  نسبت

به همان اتفاق در فیلم ( بدو لولا بدو ) ساخته  تام تیکور  به چشم می آید .

 

در فیلم آبی وقوع یک تصادف در ابتدای فیلم و از دست رفتن

خانواده زن ( ژولیت بینوش ) دستمایه غریبی برای کنکاش در

مفاهیم زندگی و همچنین کشف گذشته ای که شاید اگر آن تصادف رخ نمیداد هرگز

پرده از اسرار آن برداشته نمی شد برای شخصیت اصلی ( زن ) مهیا می کند.

 

شاید بشری که این همه برای رفاه خود به تکنولوژی دست میازد

 از تبعات گرانی که در سایه این راحتی باید متحمل شود

بی خبر است ... هر چند کیشلوفسکی علاقه خود به ایمان و

 نقص زندگی ماشینی را در مجموعه ۱۰ فرمان به خوبی

نشان داده است.... پدری که به داده های رایانه مبنی بر مستحکم بودن یخ روی دریاچه

اعتماد می کند و در راستای همان اعتماد فرزند خود را از دست میدهد!

 

 تصادف اول فیلم آبی منجر به برخورد زن فیلم با زن دیگری میشود

که قبلآ با شوهر  بینوش رابطه داشته است و

این برخورد را می توان تصادف درونی فیلم آبی نامید که در آن سکانس

درخشان سونوگرافی در اواخر فیلم به اوج میرسد.

نا گفته نماند که نقطه عطف فیلم قرمز نیز با تصادف شخصیت

زن فیلم با سگ وکیل رخ میدهد و باز همان تصادف رشته اتفاقات

را در فیلم به هم مرتبط می سازد.

 

 

 

و اما عنصر تصادف در ۲ فیلم اول ایناریتو جایگاه ویژه و منحصر به فر د تری میابد...

چنان که در فیلم عشق سگی نقطه ثقل هر

سه روایت تصادفی است که روی میدهد....

شخصیتهای فیلم ایناریتو به واسطه این اتفاق

در مکزیکوسیتی بزرگ  به هم ربط پیدا می کنند.

 در ۲۱ گرم نیز تصادف ماشین ها

روابط آدمها را در فیلم شکل می دهد...تقدیر و ایمان نیز چالش عجیبی در ۲۱ گرم دارد...

 

بنچیو دل تورو که مومن شده است با خوانواده نیومی واتس تصادف کرده

 و منجر به کشته شدن شوهر و هر دو فرزند او

میشود و در این بین شون پن به وسیله قلب همسر نیومی واتس حیات دوباره میابد !

کسی باعث مرگ کسی می شود و کسی دیگر در این بین به زندگی باز میگردد!....

منشا همه این برخورد های شخصیت های فیلم با یکدیگر

همان تصادفی است که در فیلم رخ میدهد...

 

 

در فیلم کراش ( تصادف ) که برنده اسکار بهترین فیلم دو سال پیش شد

اساسی ترین عنصر روایت و نقطه عطف داستان

تصادف می باشد و از چنان اهمیتی برخوردار می شود

 که حتی نام فیلم نیز برگرفته از آن تصادفی است که رخ می دهد!

 

 

یا فیلم هویت را مرور کنید....

اگر آن تصادف اول فیلم رخ نمیداد ما شاهد آن همه رویداد در ادامه فیلم میبودیم؟؟؟!

مطمئنآ نمونه های دیگری نیز میتوان نام برد که از وقوع تصادف به عنوان تمهیدی

برای روایت و بخورد آدمها استفاده شده است .

 

 عنصر تصادف را میتوان یک مقوله دارای انرژی

برای ربط و بسط روابط آدمهای فیلم دانست و هم نمونه ای

 شگرف برای حضور تقدیر در روایت میتوان بر شمرد

و به فلسفه درونی متن گام نهاد .

 

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

روز ملي  سينما مبارك باد !

 


+اسامي برگزيدگان جشن خانه سينما را در ادامه مطلب بخوانيد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي

 

"در ستایش اشک"

 

آخرین ساخته مازیار میری فیلم ساکتی است...

علیرغم آنکه فریادهای زیادی از آن به گوش میرسد

و زمان جشنواره فیلم فجر سرو صدای زیادی کرد

ولی قافیه را به اثر دیگری که آن نیز یک فیلم دفاع مقدسی

بود باخت و دانست که هنوز نگاه نو در این ژانر سینما مقبول نمی افتد و در نظر نمی آید ...

هر چند نو بودن این اثر نیز از الگوی حاج کاظمیسم آژانس شیشه ای فراتر نمیرود.

اگر از منظر عناصر سید فیلدی به فیلمنامه بنگریم... تنها شروع فیلم درخشان از آب در آمده است

و نقاط عطف و پایان فیلم چنگی به دل نمیزند....

تمهیدی که میری برای آغاز روایتش / آن هم از درون کیوسک بلیط فروشی اتوبوس انتخاب کرده

گویا نقبی است به اوضاع نا به سامان حاج کاظم هایی که تنها سهمشان از دنیا بریده نیم دایره

شیشه ای است که از آن باید به دنیای کروی بنگرند!

 

 

فیلم به مدد بازیگران قدری که هر کدام بار سنگینی از روایت را بر عهده دارند سر پا می ایستد

و حضور کوتاه اسامی بلند بالا از نقاط شاخص اثر میباشد...

این در حالی است که کارگردانی میری

به اندازه ای بسته و دیتیل شده است که کمی فضای فیلم به سمت آدمهای پاستوریزه

سوق پیدا میکند و گویی روایت در نا کجا آبادی است که نام آن ایران نیست....

در این فیلم کمتر خیابان / آدمها و به معنای کلی جامعه را میبینیم و فوکوس دوربین کارگردان روی

اشخاص فیلم است و بس.

 

 

بر میگردم به نقاط عطف ... سکانس خانه شخصیت اصلی ( پرویز پرستویی ) چنان در معرفی

این شخصیت موفق است که تمهید تلوزیون و تلنگر به قهرمان داستان ناموفق.

یا برخورد جعفر والی در اولین واکنش به اینکه فرزندش شهید نشده است و به قتل رسیده است

باور ناپذیر است....پدری که بیست سال به این عنوان افتخار کرده است.

و در پایان اجرای وحشتناک واقعه اصلی یعنی اینکه غرق شدن پسر جعفر والی در آب که آن قدر

شاعرانه است که اصلآ به کاریزماتیک شدن پرویز پرستویی کمک میکندو کمی این شبهه را

ایجاد میکند که فرمانده ( رضا کیانیان ) در مرگ پسر جعفر والی مقصر بوده است.

 

 

در این فیلم گزندگی غریبی به چشم می آید...آدمهای بازمانده از جنگ یا چنان آسیب دیده

و دچار نقص هستند که منزوی شده اند و حتی خانواده نیز از پذیرش آنها معذور است.

( سکانس باز گشت پرستویی را به خانه پدری و برخورد خواهر رابه یاد آورید )

و یا به چنان نان و نوا و منزلتی رسیده اند که دیگر بوی خاکریز و برادری نمیدهند و حتی بعضی

از آنها را نمیتوان یافت و باید به دیدار منشی آنها بسنده کرد!

( به زعم حقیر بهترین بازی فیلم از آن سیما تیرانداز در نقش آن منشی آن فلان مسئول است)

پاداش سکوت فیلمی است در ستایش اشک...

پرستویی در بیشتر سکانس ها با چشمانی گریان بر

روی پرده نمایان میشود...او چنان نقش کسی را که دوست خود را به قتل رسانده ( هر چند

ناخواسته و در مقابل نجات چند نفر دیگر ) ایفا میکند که همذات پنداری همگان را بر می انگیزد...!

در جایی میخواندم که رابرت دنیرو حتی اگر نقش یک جانی خطرناک را هم بازی کند / باز هم

دوست داشتنی و کاریزماتیک است... و درست شیوه بازی پرستویی نیز بر این منوال است.

این بار از فریاد های رو به آسمان پرستویی خبری نیست و فریادهای او  رو  به زمینیان است.

 

 

پاداش سکوت هر چند میخواهد چیز تازه ای بگوید ولی به همان گفته های اخیر همتایانش

بسنده میکند و به قصه و روایت های تازه ای دست نمیازد.

آیا جامعه دیگر پذیرای قهرمانان دیروز نیست ؟

و با عکس قهرمانان امروزی ( فلان فوتبالیست ) در فلان نشریه زرد بیشتر کنار می آیند؟

و همه عکس ها و خاطرات و تاریخ این آدمها را باید در زیر زمین ها ی تاریک و نمور و زیر خاک

زمان باید جست؟

 

پاداش سکوت بوی غربت میدهد...بوی نا امیدی ....و بوی اشک.

 


 

+ به خاطر حافظه ضعیف نگارنده به جای نام نقش ها در فیلم نام بازیگر ها آمده است. 

ارسال در تاريخ دوشنبه پنجم شهریور 1386 توسط سيد وحيد حسيني نامي
قالب وبلاگ